عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

قیافه ی عسلی موقع بیدار شدن

صبح رفتم که عسل رو بیدار کنم دیدم انقدر ناز خوابیده که گفتم بذار زود اول یه عکس ازش بگیرم. نگا کنین چه ناز لال کرده:            بعد اینکه صداش کردم اینجوری شد              و بعدش           وبعدش دیگه یواش یواش بیدار شد                 فدای اون قیافه ی خواب آلودت بشم من.   پاشو نفسم بریم مهد کودک. 20 اسفند هم جشن دارین که شما هم توی گروه سرود عضو شدی و داریم با هم شعر تمرین میکنیم. فدات بشم من. خلاصه عسل خانوم عا...
13 اسفند 1392

عزیز دردونم

سلام   میخوام چند تا عکس از فسقلیم بذارم و زیرش هم یکم توضیح کوچولو بنویسم.          این عکس روز جمعه هستش که داریم میریم میانه که حوصله ت  سر رفته بود داشتم با دوربین سرگرمت میکردم. 92/12/9     این عکسارو هم خودت توی اتوبوس گرفتی:                        بعد از عکاسی هم گرفتی خوابیدی و تو میانه بیدار شدی.   اینجا هم داشی فیلمای خودتو نگاه میکردی و عشق میکردی:                   ...
13 اسفند 1392

آشپزی عسل جونم

سلام و صد تا سلام به همه ی دوستای گل خودم خوبین دوستای گلم؟ ما هم خیلی خوبیم خدارو شکر. بذارین براتون از آشپزی عسل جونم بگم که چقدر عاشق این کاره.  احساس بزرگی میکنه. فداش بشم من.آفرین دختر گلم اینم چند تا عکس ناز و جیگر و بامزه از آشپزی عسل جونم:          مامان فدای قد و بالات بشه عسلم که هنوز قدت به گاز نمی رسه و باید رو پنجه وایسی.         اینجا میخواد نمک برداره                          اینجا هم...
13 اسفند 1392

پس انداز کردن

سلام عزیزای دل خودم  خوبین دوست جونای خودم؟ ما هم خیلی خوبیم خدارو شکر دیروز با بابا تصمیم گرفتیم که دیگه وقتشه که عسلی پس انداز کردنو یاد بگیره برای همین دیروز بابا براش یه قلک بزرگ خرید  اینم عکس قلک عسل جونم:          که دیشب اولین پول رو هم عسل داخلش انداخت و امیدوارم که همیشه تو شادیها خرجش کنی دختر گلم. اینم چند تا عکس از عسل جونم :                      آفرین دخمل مامان. ...
7 اسفند 1392

ماموریت رفتن بابا

سلام به همه ی دوستای گل خودم که همیشه و در همه حال پیگیر حال ما هستین  روز چهارشنبه وقتی بابا اومد خونه گفت که فردا قراره بره ماموریت قزوین و چند روزی اونجا میمونه. خیلی حالم گرفته شد. ولی خب دیگه کاری نمیشه کرد.   منو عسل هم وسایلامونو جمع کردیمو پنج شنبه صبح زود رفتیم خونه ی مامان جون. و امروز اومدیم خونمون.  تو این مدتی که تبریز بودیم رفتم و همه ی خریدامو انجام دادم. خیلی خیلی خوشحالم ولی اعتراف میکنم که بازم چشمم دنبال لباس بچه بود. چون آدم هر چی نگاه میکنه سیر نمیشه که. خلاصه بعدا عکس عیدی عسل رو هم میزارم براتون چون هنوز آماده نشده کههههههههه...
4 اسفند 1392